او را کوروش می خوانند که نام پدرش نبز بود این واژه "چوپان" آشکار می کند. انچه پیداست او کارش چوپانی نبود پاشاهی بود که مردم اورا گرامی می داشتند
زندگی کوروش
مادرش پس از زاییدن در گذشت و بی درنگ خانواده گرد هم امدند و گفتند زادگاه بچه برای زندگی مناسب نیست و پیمان بستند که به چراگاه های نوین روانه شوند.پس از ان کمبوجیه پس درنگی گفت:این کار تنها با اندیشه ی ما نمی شود باید همه ی خوشیان ان را بپذیرند این دره که دره ی شگفت انگیز و دره برای اسب و ادم سازگار است . نوشته مسی
کمبوجیه شاه پارسیان نگرشی لجوج داشت دره ای که او می گفت در بلندای (شمال شرقی) بود ئ رودی سیل اسا از انجا می گذشت که گذشته از اب مشعری که داشت با اهنگ ناهید١* نیز هم اوا بود .به پایین همین صفحه مراجعه کنید.
کمبوجیه فرمان داد تا در ساحل رود اتشکده های دو گانه بسازند . شبانگاه اتش شعله مقدس بلند گشت.کاروان بازرگانان ان جا را پاسا گرد نهادند
پس کوروش دوران جوانیش را در این کوهستان دور دست گذراند که مردم ان خود را برتر از مردم هامون نشینان پایین می دانستند در همین جایگاه کوروش در ۵ و۶ سالگی به سوارکاری خوگرفت(ماهر شد)در صورتی که کودکان هامونی مشغول بازی عروسک های گلیشان بودند کوروش در این سن با پسر عمو ها و دختر عمو هایش یال اسبان می گرفتند و در پایان در هنگام پایان روز دست در دست هم می خوابیدند تنها پیران بودند که پیاده می رفتند .این سواری های پایدار سبب می شد که انان به مسافرت های دوردست روندو به پیادگان به نگاه پستی کنند."امبا"مهتر که گرگانی بود کوروش شاه کوچکی در سوارکاری می دانست .
کوروش مچ خود را در پیش نوکر خود امبا تکان داد و از بازوبند نقره ای بلوری اویزان شده بود که روی ان دو پر گشوده و زیر ان نقش اژدهای ٣ سر دیده می شدکه بزرگ ترین دیو ها بود انگاه می کفت:(امبا با این نشانی پسر پادشاه بزرگی هستم نه کوچک تو چرا مرا پادشاه کوچولو گفتی؟) امبا خندید و دست های خود را با ساییدن ان به شلوار چرمی خود پاک کرد و وبازوبند زیبا را برق انداخت سرش چرخاند و گفت:(من پادشاه ماد را دیده ام که کشوری بزرگ را با مردم زبان های گوناگون اداره می کند بنابراین او پادشاه بزرگ است ولی پدر تو تنها بر سرزمین و یک زبان پادشاهی می کند.ایا کوچک نیست؟)
کوروش جوان که از دانایی او شگفت زده شده بوده از پدرش حقیقت ماجرا را پرسید کمبوجیه به فکر فرو رفت ریش قهوه ای خود را با دست مالید و گفت:(تا هدف چه باشد.میان قبایل ما مرا پادشاه می دانند ولی خارجیان مرا کوچک می نامند.) کوروش نظر خودت چیست ؟ کمبوجیه پس از درنگی گفت:(من که کمبوجیه باشم این سرزمین پارس که من دارم و اسب های خوب و مردان نیک دارد خدای بزرگ ان را به من بخشیده تا ان جا نگه داری کنم .) این را کمبوجیه خود به خود می گفت تا پسرش راضی کند اما سال های بعد که این ماجرا به یاد می اورد خوشش نمی امد ولی می دانست که پدرش راست کفته است
این جوان چنین اموخته بود که مهمترین چیز راستگویی است جوانان در اه روزگار که هنوز به سن شمشیر بستن نرسیده بودند چنین مطالبی را در دربار یاد می گرفتند :در نخستین روشنایی روز(بهار) خواه با شعله سرخ افتاب خواه با پرده تار باران انان بر پلگان سیاه گرد هم می امدند کمبوجیه در نظر داشت در سردر وسوی پلگان پهناور مجسمه ی سنگی فرشتگان کار بگذارد تا کاخ او را نگهبانی کند ولی از این منصرف شد و گفت: برای انتخاب بهترین نگهبانان درگاه فکر زیادی باید کرد
نیزه داران و شکارچیان به نگهبانی سردر او نمی پرداختند تنها نوکرانی نبزمانند امبا در ان جا چمباتمه می نشستند و منتظر می شدند تا زمانی که بزرگان برای دیدن کمبوجیه بیایند واز اسب پیاده شود افسار انها را بگیرند این ایندگان چند صد قدمی در راهی که از اجر قرمز وسط باغی پر از درختان چنار کشیده می شد می رفتند انگاه بیشتر وقت ها می دیدند که از ایوان خانه به باغبان فریاد می زند .مهمان متشخصی که از جاه های مختلف می امدند وقتی تنه های درختان را که ایوان بر استوار بود می دیدند لبخند می زدند کمبوجیه با خشم می گفت :خانه ی او که معبد نیست که با ستون های سنگی استوار باشد
پسرانی که در مدارس دربار درس می خواندند به اشارت نوشتنی اشنا نبودند و ناچاربه کلمات شفاهی اموزگاران گوش می کردند البته اگر اموزگاران دروغی می گفتند اندیشه های نا به جایی انان فرا می گرفت چون نمی توانستند با قلم بر روی گلی بنوسند مانند دانه ی غربال شده که محفظه ی خشک نگهداری میشود در حافظه ی خود ذخیره کنندروی نیمکت های چوبیه ساده اما زیبا می نشستند و به شاعران و سرایندگان که داستان های سرزمین نیکان خود ایران و مسکن اریانویچ (که شمال شرقی واقع بود ) گوش می دادنند
کوروش به سرودهایی را که به نام افتاب و هفت اورنگ اسمانی شمالی خوانده می شد گوش می داد و دانایی درمان با گیاه و ریاضی فرامی گرفت مجبور بود پرسش های ریاضی در ذهن خود کند و جوابی برای ان ها بیابد
جوانان کمی ریش دار (١۶-١۵) شمشیر به کمر می بستند و تمام اموزش هایی که دیده بودند برای کودکان خلاصه و اسان می کردندمثلا یکی ار ان ها می گفت:شخص باید سواری خوب بداند و تیر انداری بیاموزد وراستگو باشد دانش اموزان پس از ناهار برای سواری به چمنزار ها می رفتند و در رودها شنا می کردند و تیر اندازی می کردند کوروش به دیگران برتری نداشت مگر در شنا
داستان هخامنشی
...روزی دسته ای از جوانان مسن تر او را به شمشیر بازی فرا خواندند و دامن های کمر زدند و مخمر هومه (گیاه مقدس زرتشی ها hoama) نوشیدند انگاه اواز شروع شد و نی و دهل به صدا در امد با شمشیر ها به تاختند و بر سپر ها کوبیدند.چنانکه بیش تر از رقص به جنگ شبیه شد و از زخمی شدن نمی ترسید .این رقص شمشیر میان جوان ها متداول بود واز عادت قدیمی اریایی ها به انان رسیده بود که در کمر اسب می گشتند و چادر نشین بودند به دور اتش انجمن می کردند.کوروش 7 ساله از این داستان خبری نداشت ولی رقص و دهل زنی خون خود را می شویاند.سرانجام جوان رشیدتری به نام مهرداد پسر یکی از رییس های ماسپی(یکی از طوایف پارسی) به سوی وی امد و به او گفت: ایا می ترســــــــــــــــــی؟ کوروش گفت:نه .
مهرداد عادتا وقتی به پسریصحبت می کرد سر حود که زلفی زرد رنگ از ان اویزان تکان می داد .مچ کوروش را گرفت و بازوبند شاهی را به سوی نور بلند کرد و گفت:تو نقش اژدها را در این بازوبند داری .هیچ به شیطانی این دو دیو نگاه کرده ای یا نه ؟من ان ها در همین تاریکی دیده ام و ازدها در انجا کمین کرده می ترسی پیش بروی و او رو به رو شوی ؟ کوروش به اندیشه رفت با این که از او می ترسید می دانست در شجاعت نباید پا پس بگذارد
رییس ماسپی ها:(بسیار خوب ما راه را به سوی کمینگاه نشان می دهیم ولی باید تا صبح منتظر باشی و گرنه اژدهای 3 سر و مار پیچان نخواهی دید) انگاه اسب ها برداشتند.و مهرداد از پیش کوروش از میانه و پسری دیگر از پس اسب به راه افتادنند ولی کوروش پیش لگام کردن اسب خود به سگبان خود گًر(gor) دستور داد سگ را تا شبانگاه دم در خوابیده بود با خود نگاه دارد پس اتشگاه سفر کردند و از سوی رود به راه افتادند و مدتی از وسط بوته ها گذشتند تا این که کوروش با روشنایی ستارگان توانست پیرامون خود را ببیند در این بین محیط را مه گرفت همراهانش به او گفتند دیگر بلند حرف نزند کوروش بوی نمک را استشمام کرد و دریافت که نزدیک دریاچه ی راکد شور و نیسانهای ساحلی هستند در این جا مهرداد به اطراف نگریست و به سنگ پاره که دور ان ها از رسوب نمک سفید شده بود رسید انگاه به کوروش اشاره کرد تا پیاده شود و لگام کره اسب را از او گرفت ودر گوش او گفت :راه میان بوته ها پیش بگیرد تا به سنگی که بر پاست و 3سر دارد برسد و در برابر ان دست به سینه بایستد و صدا نکند و اگر این کار را درست انجام دهد صدای دیو خواهد شنید که به کمینگاه خود می اید و صدای اژدها را نیز خواهد شنید پس انان برگشتند و کوروش از میان انبوه بوته ها عبور نمود و معبری به نظرش رسید ولی مسیر خود را به واسطه ی مه غلیظ درست تشخیص نمی داد گاهی دور او قشر لمعه می زد یکباره قشر شکست و پاهیایش در ان فرو رفت و احساس می کرد نمک سرد پاهای او را می مکد در این حال شامه او را عفونت فرا گرفت و به خاطرش امد که دم اژدهای زهراگین واز ترس خونش در رگش سرد شد
وقتی دست های جوینده ی او سنگ تار سردی را که بلندتر از خودش بود تماس نمود فریاد خود را در سینه حبس کرد و سنگ بزرگ به چشم او بب 3سر دیده شد که گویا به سوی او خم می شود ناگهان به زانو افتاد و دست های برکشیده اش در گل یخ زده فرو رفت بوته های اطرافش به نظر بزرگ می رسیدند وخیال می کرد اگر راه خود را گم کند ممکن است به گودی های لجن راکد بیافتد که نه بتواند کمک بخواهد نه بتواند شنا کند پس در صورتی که رفته رفته سرد می شد در انتظار بماند تا این که صدایی خاموشی را بشکست گویی چیزی از همان گذرگاه پشت سر او به سوی سنگ می امدو ان مانند روح بود زیرا صدای شهیق و زفیر او شنیده می شد پسر با انگشتان لرزان بازوبندش را چنگ زد و اهسته گفت:من کوروش هستم پسر پادشاه بزرگ هخامنشی از نژاد آریایی (اساسا ترسی به او روی می داد این جمله را تکرار می کرد) حیوان در پشت سر او در لجن نمک تقلا می کرد و نفس می زد. کوروش یـــــکــــباره فریادی زد وبلند خندید اشکار شد او گر بوده که به سوی او می امد .این سگ نیرومندشکاری از دست سگبان رها شده بود و ایز اسب ها گرفته و به سنگ سیاه باطلاق رسیده بود . در انجا نفسی براورد و به روی دست های خود بیارمید و خوابید و خواب او را درربود کوروش اسوده خاطر گشت زیرا اگر خطری در پیش بود سگ او را متوجه می ساخت چنانکه بسی نگذشت که گر یکباره سر خود را بلند کرد زیرا از پشت بوته ها و پرده ی مه صدایی امد کوروش به دقت نگاه کرد و به شکل سگ توجه نمود گر سر خود اهسته را برگردانند و بو کشید و سر خود را روی پنجه ها نهاد .ظاهرا گر انچه را به سوی انان می امد می شناحت و مخالفتی با ان نداشت ناگهنان فریادی بلند شد چنین گفت:(ای ادمیزاد برای اژدهای 3سر نگهبان تاریکی ها چه ارمغانی اوردی؟ان را به حال خود رها کن و از فرشته ی خدا بخواه تا جانت در امان باشد)سگ ساکت ماند کوروش ارمغانی نداشت تا اهدا کند تصور می کرد سگش او از نگرانی نجات بخشیده چون بامداد به پایان رسید و نور سپیدی اسمان را فراگرفت و سوال دیگری پرسیده شد: ایا 3صورت دیو را دیدی سپس گفت:نه من فقط سگ ایستادهای را دیدم و صدای شما شنیدم باردیگر پرسیده شد:صدای مرا شنیدی ؟این چه حرفی است که می زنی؟ کوروش ارام جواب داد:بلی،زیرا غیر از شما کسی جای مرا نمی دانست که تا دم صبح در انجا ماندم سر مهرداد خشمگین تکان خورد ودر حال سوار شدچیز هایی گفت و تنها به راه افتاد پس از ان از همراهانش خواست:این کوروش هخامنشی را بپایید.از این تاریخ به بعد وی غالبا بر ضد کوروش سخن می گفت ولی دیگر او را گول نزد
کوروش برای نگه داری از جان به اندیشه ی ان افتاد تا از رود تند با شنا عبور کند وبه ساحل مقابل رسید و بر فراز سنگ های گردنه به داخل غاری رفت .از این غار که ارتفاع گردنه بود جنگل های پارسا گرد و اتشکده جفت دیده می شد کوروش از انجا رفت وامد کاخ پدر ومراسم اتشکده را مشاهده کرد و وقتی فهمید که به خانه رسیده نفس با ارامش کشید و میان تخته سنگ ها ارمیده و به صدای ناهید که او را می خواند گوش می داد .چون می دانست که ان فرسته ی گرامی کوهستان ها در چشمه سارهای کوهستان به سر می برد در حباب های ابشاری به سر می برد و ندرت به چشم ادمیان ظاهر می شود وبسا در میان افشان اب که نور را می گشت رنگ های خیره کننده پراکنده می ساخت. کوروش اوای این فرشته را که از گردنه سرازیز بود حس می کرد نوای اهنگ درون غار بازتب می شد وبه نام ناهید ستایش می شد اریایی نگهبان اب بودنند تا الوده نشود هنگامی که او می گوید:من در 10 سالگیم فرشته بزرگ ناهید را دیدم اما مهرداد می گوید که او فقط یک خیالباف است.هنوز مشخص نیست کدام یک راست می گفته اند.
با سپاس از شما پایان قسمت 1
http://www.persepolislife.persianblog.ir
خواهش می کنم بدون سایت کپی نکنید.
یکی از داستان های بسیار زیبای پارسی(که در اینده می نویسم) همین کوروش بزرگمنش است که همراه گروه های کهن در ایرانمان است که همراه فرهنگ نهفته در ایران همانند کاسپی پارس ها ماد ها و... است
چند ده ای است که روز ٧ ابان یا29(october) روز جهانی کوروش بزرگمنش نامیده شده تا ایرانیان یاد اور بشود که کوروش پادشاهی بود در ٢۵۴۴سال پیش ازاین, یک شگفتی بوجود اورد این که چگونه کوروش با اندیشه و خیال خود در بچگی توانست ایرانی اباد گرد اورد پاسخه ماست چرا ما کوروش نباشیم؟
راستی جشن مهرگان خجسته باد
زندگی نامه ی کوروش بزرگمنش
متن نوشته از سایت زیبای (http://www.berasad.com
| کوروش بزرگ، پدر ایرانیان | |
|
| پروین فرزانگی | |
گفته اند که برآورندگان سه بوخت اهوراییِ اندیشه نیک، گفتار نیک وکردار نیک به ترتیب اشوزرتشت ، فردوسی توسی وکوروش بزرگ بوده اند. اشوزرتشت شهرهء پردازش و سامان بخشی به اندیشه و خرد و برپادارندهء اندیشه نیک است. استاد بزرگ، حکیم بی مانند، فردوسی توسی را از سرامدان گفتار نیک شناخته اند و کوروش بزرگ را به برپایی و برآوردگاری کردار نیک سردمدار دانسته اند.![]() آری کردار نیک آن هم برای پادشاهی نیرومند و سرافراز چون کوروش که بنابر منشورش شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشهء جهان بوده. اجرای کردار نیک برای چنین قدرت بی مانند آن دوران شایان توجه و ریزبینی است. زیرا که در آن دوره شاهان را کردار نیک نبود در الواح شاهان آشور خوانده ایم که چون به شهری وارد می شدند و آنرا می گشودند(فتح میکردند) حتی بر حیوانات آن شهر رحم نمی کردند، چه رسد به انسان ها، تا به جایی در وحشی گری پیش می رفتند که شهر را نیز کامل ویران کرده خاکش را به توبره می کشیدند. آشور نصیر پال پادشاه آشور(884 پ.م ) در کتیبه خود نوشته است: "به فرمان آشور و ایشتار خدایان بزرگ و حامیان من، ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم. حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم بسیاری را درآتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم." در کتیبه آشور بانیپال (645 پ. م) پس از فتح شوش آمده : "من شوش شهر بزرگ و مقدس را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم. معابد عیلام را با خاک یکسان کردم. سرزمین شوش را تبدیل به یک ویرانه کردم. ندای انسانی و فریادهای شادی به دست من از آنجا رخت بربست. خاک آنجا را را به توبره کشیدم و به ماران و عقربان اجازه دادم آنجا را اشغال کنند." در کتیبه نبوکد پادشاه بابل(565 پ.م) آمده است :" فرمان دادم که صد هزار چشم درآوردند و صد هزار ساق پارا بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانه ها را چنان ویران کردم که دیگر بانگ زنده ای از آنجا بر نخیزد." ![]() کوروش، بابل یکی از قدرتمند ترین و باسابقه ترین پادشاهی های آن زمان را شکست می دهد و بدون خونریزی و چپاول ودست اندازی با کمال احترام به شاه کشورِ مغلوب و مردمان شهر، وارد بابل می شود(538 پ.م) و به پاس این پیروزی منشور تاریخی خود را اعلام می دارد و طی آن تلاش خود را برای برپاداری صلح و آرامش یادآور شده، رسالت خود را در براندازی برده داری و بدبختی مردمان و رعایت تسامح کامل دینی راگوشزد و در یک کلام آزادی را به مورد اجرا می گذارد. وارونهء پادشاهان مشهور زمانهء خود، او همه شهرهای ویران شده را از نو می سازد و نیایشگاههایشان را رونق می بخشد یهودیان دربند و اسیر نبونید شاه بابل را به زادگاهشان اورشلیم بازمی گرداند و در باز سازی معابدشان کمک می کند و چنان آن اسیران را مورد احترام قرار می دهد که کتب دینی یهودیان او را مسیح خدا و نجات دهنده می نامند و از او به بزرگی یاد می کنند. ![]() ویژگی های اخلاقی او موجب می شود که مورخان و فلاسفه یونانی نیز او را به عنوان نمونه پادشاهی و سرمشق جهانشاهی بشمرند و حتی پدر خواندهء تاریخ هردوت از او به نیکی و تحسین یاد می کند و می نویسد که پارسیان او را پدر می نامند به سبب بزرگی، دلسوزی، بزرگمنشی و کردار برتر. ![]() در این روزگار نیز به پاس کردار نیکش رونوشتی از منشور او را به عنوان کهن ترین فرمان شناخته شده برای آزادی ملت ها در سازمان ملل قرارداده اند. ![]() کوروش بزرگ بسیار توانمند عمل کرد و درمدت حیاتش سه پادشاهی را برانداخت و ضمیمه جهانشاهی خویش نمود و او بود که اولین بار در جهان جهانشاهی را بنیان نهاد و واژه شاه شاهان را معنا بخشید بنا بر گفته دکتر عبدالحسین زرین کوب، مورخ و ادیب برجسته کشورمان احساس رسالت برای صلح و استقرار تسامح و عدالت در تمام عالم بر وی کشورگشایی را الزام نموده است. کوروش دوم (بزرگ)الگوی یک فرمانروایی نوین که بر اخلاق و عدالت و نجات استوار بود را به عالم عرضه کرد. وی تسامح را لازمه جهانشاهی می دانست و جهانشاهی را هم بدون سعی در توسعه، محکوم به رکود و زوال می دانست. او بنیاد فرمانروایی را بر رافت و محبت قرار داد. به همین سبب حتی دشمنانش هم از این نرمخویی او آگاه بودند و در جنگ با او مانند کسی که باید بکشد یا کشته شود نمی جنگیدند. ![]() کوروش پسر کمبوجیه اول در سال 546 پیش از میلاد لیدیه را نیز تسخیر کرد و این پادشاهیِ زرین و ثروتمند را ضمیمه کشورخود کرد ولی با پادشاه آن کرزوس کمال مهربانی را داشت. او این مهربانی را بر پدر بزرگ خود آستیاگ که در دوران او پادشاهی ماد به افول و سستی گرا ئیده بود نیز دریغ نکرد و به نوعی با جابجایی پادشاهی از خاندان مادری به خاندان پدری آنرا رونقی به سزا بخشید و سردمداری مادها را به طریقی دیگرتا سالیان بعد (گواه آنکه درنگاره های تخت جمشید بزرگان مادی در کنار بزرگان پارسی و دوشادوش هم جاودانه تصویرگشته اند) پایندگی داد او کشور ایران را از رود سند تا دریای مدیترانه و سیردریا و قفقاز تا اقیانوس هند گسترش داد و در مدتی نزدیک به سی سال (559 تا 529 پیش از میلاد) آزادی و آسایش و رفاه را به ملتهای تحت پادشاهی هدیه داد. ![]() این رادمرد تاریخ در سلسله کشور گشایی هایش که بر مبنای توسعه آزادی، تسامح دینی و صلح پایدار بود در جنگ با قبایل بیابانگرد ماساژت در شمال شرقی ایران زخمی شد و بر اثر این زخم کاری جان را به جان آفرین سپرد ولی یاد و خاطره این بزرگمرد جهانی تا ابد پایدار و کردار نیک او در اوج قدرت و جهانداری زبانزد همگان خواهد ماند. |
٢هخامنشیان از پارسیان بشمار می روند.
پارسیان مردمانی آریایی نزاد بودند که تاریخ آمدن ایشان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آشوری از سده ی نهم پیش از میلاد آمده است. از همان تاریخ آنان در ناحیه ی انشان که در مشرق شوشتر و حوالی کارون واقع بود دولت کوچکی تشکیل دادند که در ابتدا از دولت ماد اطاعت می کردند . جد ایشان هخامنش همه ی قبیله های پارسی را زیر فرمان خود در آورد.
|
تمدن و فرهنگ هخامنشی
شاه : این نام که از سه هزار سال پیش در زبانهای ایرانی رواج دارد ، از پارسی باستان گرفته شده است که پس از تحولات تاریخی بسیار به صورت « شاه » در آمده است .
چون پس از اتحاد ماد و پارس بدست کوروش بزرگ، (550 ق . م ) اصطلاح شاهنشاه بکار رفت . این بدان جهت بود که مردم آریایی و غیر آریایی فلات ایران و پیرامون آن به کشور هخامنشی پیوستند و خصوصا پادشاهان و شهریاران آنها نیز برتری کوروش را پذیرفتند .
شاهنشاه در پارسی باستان خشایه ثیه یعنی شاه شاهان آمده است.
لباس ویژه شاهنشاه
شاهنشاه درهنگام صلح جامعه ای بلند از دیبای ارغوانی که آستینهای فراخ داشت و در زیر آن پیراهن بلندی می پوشید که تا زانو می رسد و مغزی سفید داشت و کمر بندی روی آن می بست . کفش شاه نیز ، زرین و پاشنه دار و نوک تیز بود . یونانیــان تـاج شاهنشاهیان هخــامنشی راتیار و یا گیسداریس خوانده اند .
شاه ، ریش دراز و موهای مجعد داشت و بر تخت زرین می نشست و عصای زرین به دست می گرفت .
فرمانها و نامه های سلطنتی به مهر شاه می رسید و نسخه ای از آن در دفاتر شاهی نگهداری می شد .
کشورداری
داریوش پس از اینکه بر اوضاع کشور ایران مسلط شد، ایران را به سی و سه خشتره یا استان تقسیم کرد و ادارة آنها را به افرادی که مورد اعتماد شاهنشاه بودند واگذار نمود.
از زمان جانشینان خشایارشاه که دولت هخامنشی روی به ضعف نهاد استانداران یک نوع خود مختاری پیدا کرده حتی ریاست سپاه محلی را که بر عهدة سرداری به نام کارانا بود نیز بدست گرفتند.
اختیارات شاهان یا امیران محلی با قوت یا ضعف حکومت مرکزی تغییر می کرد. ضرب سکه طلا از مختصات شاهنشاه بود . اما استانداران می توانستند گاهی سکه هایی از نقره یا مس بزنند .
در اوایل دورة هخامنشی سالی دوبار بازرسان شاهنشاهی که چشم و گوش شاه خوانده می شدند به استانها گسیل می گشت .
|
سپاه ایران
سپاه جاویدان
پیش از داریوش ایران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غیر حرفه ای اداره می شد . داریوش به تشکیل سپاه جاودان پرداخت که شمار ایشان به ده هزار تن می رسید . در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ آن شهر جای داشتند و فرماندة آن دژها را ارگبد می گفتند .
لشکر ایران به دو دستة پیاده و سواره تقسیم می شدند و مسلح به تیر و کمان و نیزه و شمشیر و زوبین و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فیل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .
ایرانیان در تیر اندازی مهارت داشتندچنانکه هرودت می نویسد پارسیان از کودکی به فرزندان خود سه چیز می آموختند که :
- راست بگویند
- راست بر اسب سوار شوند
- راست تیر بیندازند .
از زمان داریوش دوم ، جنگاوران یونانی نیز بعنوان مزدور در ارتش ایران راه یافتند و همین امر باعث تن پروری ایرانیان و انحطاط ارتش ایشان گردید .
در ایران از زمان کوروش گردونه های جنگی نیز به کار می رفت . چرخهای این گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .
|
نیروی دریایی :
در زمان هخامنشی ایران به دستیاری رعایای فینیقی و یونانی خود دارای نیروی دریایی مهمی گردید . این نیرو ، ایران مرکب از سه گونه کشتی بود :
اول - کشتیهای جنگی که پاروزنان آن در سه ردیف یکی بالای دیگری قرار می گرفتند.
دوم - کشتیهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .
سوم - کشتیهای کوچکتر که برای حمل و نقل خوار و بار استعمال می شد .
میراث تمدنهای گذشته
دولت هخامنشی وارث تمدنهای قدیم پیش از خود بود و همة علوم و معارف ملل پیش ، مانند : آشور و بابل و عیلام ، در بین اهل آن ، در آن کشور پهناور رواج داشت .
بزرگترین شهر علمی و دانشگاهی آن ، امپراتوری بابل بود . در این شهر تعلیم معارف قدیم ، به دست کاهنان بابلی و مغان بود .
آثار و تألیفات قدیم را به زبانهای اکدی و سومری و عیلامی و آرامی می خواندند .
ستاره شناسان و ریاضیدانان بابلی در عصر خود مــشهور آفاق بودند و علوم خود را همراه با سحر و جادو به شاگردان خود می آموختند .
بچه ها هفت ابان یادتون روزه کوروش کبیر بزرگ مرد ایران باستانه
http://www.hakhamaneshian.ir/negarkhane/Album3.htm
تازه های بسیار زیبا از ایران کهن <جدید هخامنشی و.....> من اندیشه ام این است بازید زیاد باشه اگه ایرانو دوست داری برو ببین
.دریاچه چیچست" ارومیه" می دانند
اما آنچه گواه دارد زرتشت در فلات ایران به دنیا آمد
به سخن های ایین زرتشتی، سن جهان دوازده هزار سال است
در اولین سه هزاره با زایش اهورامزدا و اهریمن از یک گوهربه بدی و خوبی گسترش یافت (منظور این است که هردو در نیک وپاک بودند در اول)
دومین سه هزاره موجودات هستی افریده می شون
درهزاره سومین جنگ میان خوبی وپاکی با بدی و پلیدی سر می گیرد
زرتشت در آغاز چهارمین سه هزاره دیده بر جهان می گشاید. درون زیبای زرتشت در سه هزاره سوم از ایینه ی مینوی به رنگ انسانی گرد هم می آیند
آفرینش هرکدام از این افرینش وجود زرتشت به گونه ای اساطیری توصیف شده است.بالاترین جایگاه " پردیس " که مکان اهورا مزدا بودبه هنگام زاده شدن دغدو مادر زردتشت فره ایزدی به جسم او وارد شد و وجودش را پر از روشنایی کرد
امشاسپندان(فرشته ی افرینده ی انسان) ساقه ای از گیاه مقدس هوم به شکل مردی ساخت این ساقه هوم به وسیله ی دو امشاسپند(ماه) بزرگ یعنی بهمن و اردیبهشت در هنگام بذنیا امدن از دغدو و پورچست پدر و مادر زردتشت به آن ها داده شد
با شکوه اهورا مزدا کرد و به او گفت: "منم آن که از تو، برای این در آغاز برگزیده شدم. " "یسن 44 " همچنین گفت:" تا هرچند توش و توان دارم { مردمان } را خواهم آموخت که دین راستین اشه را جویند. "
" آنان که آفرینش اهورامزدا نگهبان هستند " "زامیاد یشت
که او آیین خود را به ویشتاسب فرمانروای کیانیان سپرد زرتشت پدر داریوش شاه هخامنشی است،بنا به گفته ی زرتشت: ویشتاسب یکی از افرادی است که در سپاه پایانی زمان زرتشت یعنی سوشیناس در پایان زمان به جنگ بدی و پلیدی اهریمن می رود. زرتشت آمد تا اهریمن را از جهان دور کند. سوشیناس به همراهی بزرگان آریانژاد، چون کیخسرو و اسفندیار، اهریمن و دیوان را از جهان دور کرد.
در باره ی مرگ کسی سخنی اشکار کننده نگفته برخی هامیگویند که در جنگی که بین ویشتاسب و هواداران رزتشت وارجاسب با مخالفان دین یزدانی در گرفت در سن هفتاد و هفت سالگی توسط "توربرادروش " به ایزدجاویدان پیوست
از هزاران سال پیش سرود او در تاریخ جریان دارد:"به کردار، نیک اندیشید، به پندار، نیک اندیشید و به گفتار، نیک اندیشید. "
آموزه های زرتشت به یاری فروهر پاک او جاویدان ماند
در پایان این نشان می دهد که چقدر ایین راستن مانند هم هستند
اگر فکر می کنید که می توانید در تحقیق های من در مورد دوره ی هخامنشیان کمک کنید کافی است مطالب خوبتون را در نظر مطرح کنید این سایت را شما می سازید تا فرهنگ نگه داری شود







